به سود کدام جریان به نماد آزادگی و ملی گرائی می تازیم؟

هوشنگ کردستانی
 

«در جراید ایران آنچه راجع به شخص اینجانب نگاشته شود، هر چه نوشته باشند و هر که نوشته باشد، به هیچوجه نباید مورد اعتراض قرار گیرد»

از نامه مصدق به رئیس شهربانی های کشور

 

     با وجود وضعیت اسفناک و دردآوری که مردم ما در داخل کشور از زمان استقرار جمهوری اسلامی به آن دچار شده اند و سال به سال حتی ماه به ماه میزان و ابعاد دشواری ها افزایش می یابد، متأسفانه برخی از هموطنان گریخته از جهنم ولایت فقیه و جلای وطن کرده به عوض آنکه تلاش و کوشش خود را در مسیر پیدا کردن راه کار رهایی و ایجاد همبستگی ملی بکار برند خود را درگیر اموری کرده اند که نه امروز ما را بکار می آید و نه برای فردا راه نجاتی ارائه می دهد. تنها مردم را هر روز بیش از گذشته دچار سرگردانی و ناامیدی می کند که در نهایت به سود بنای نظام استبداد مذهبی حاکم بر کشور است.

     من در تمامی سال های زندگی در تبعید، سعی داشتم خود را وارد این بحث ها و جدال های بی فایده و ناهماهنگ با زمان نکرده و در دام این بازی ها نیافتم. متأسفانه گسترش دامنه این بحث ها و مجادله های بی فایده، غیر لازم و به ویژه مغایر با واقعیت های مسلم تاریخی مرا نیز به امید پایان دادن به آن وارد ماجرا کرد.

   در اینجا روی سخنم نخست به جوانانی است که در راه آزادی و استقلال گام بر می دارند و نیز به رهروان نهضت ملی و پیروان اندیشه های مصدق می باشد.

     من از همه آنان فروتنانه درخواست می کنم که به هم میهنانی که دیدگاه هایی مخالف و مغایر با ما دارند و در نوشتارها و کتاب هایشان مطالب خلاف واقع و یا مخالف دیدگاه ما می نویسند توهین و حمله نکنند، توجه داشته باشند ما برای تحقق آن آزادی مبارزه کرده و می کنیم که مخالفان ما هم این آزادی را داشته باشند که دیدگاه هایشان را بیان و منتشر نمایند حتی اگر مغایر و مخالف دیدگاه ما باشد.

     این خودکامگان هستند که آزادی را تنها برای خود و پیروان خود  خواسته و می خواهند مردم آن طور فکر کنند که آنان می آندیشند و آنچنان بیان کنند که آنان  می خواهند.

    صرب المثلی است معروف که می گوید: در جامعه ای که همه یکسان فکر می کنند و یکسان سخن می گویند آزادی وجود ندارد.

     ما ضمن آنکه حق داریم در برخورد با نوشتار و گفته های دیگر ان آنچه را که خلاف واقع و مخالف با حقایق مسلم تاریخی می دانیم دیدگاه خود را بیان کنیم از تهمت زدن و ناروا گفتن به نویسندگان آن نوشتارها باید پرهیز کنیم.

     در این نوشتار می خواهم به برخی از این نادرستی ها و ناروایی ها که امروز پیرامون آن ها داد سخن می دهند پاسخ دهم. ولی پیش از آن لازم می دانم از کسانی که به مصدق این نماد آزادی خواهی و میهن دوستی به ناروا حمله کرده و تهمت می زنند و برای اثبات تصورات ذهنی یا منافع مادی خود از داستان سرائی و دروغ پردازی هم مضایقه نمی کنند بپرسم، به سود کدام جریان به این نماد مبارزه با استبداد و استعمار می تازید؟ به سود استبداد مذهبی حاکم بر ایران؟ به سود استبداد سلطنتی؟ به سود خودکامگان احتمالی آینده؟ و یا به سود قدرت های جهانی حامی استعمار نو؟

    یکی از برجسته ترین نظریه پردازان طرفدار پادشاهی یکبار نوشت: «آمریکا و انگلیس با مصدق مخالف نبودند بلکه نفت را می خواستند.» این گفته گر چه بخشی از واقعیت است ولی همه واقعیت نیست.

    چرچیل نخست وزیر انگلستان که در دوران نخست وزیری او کودتا 28 مرداد اتفاق افتاد می گفت: «مصدق نفت مرا دزدیده است». او بی شرمانه نفتی را که متعلق به ملت ایران است نفت خود می نامید.

       درست است که انگلیس و آمریکا نفت ایران را می خواستند ولی مصدقی وجود داشت که نفت را نه متعلق به آنان بلکه متعلق به ملت ایران می دانست و با تکیه بر پشتیبانی مردم از اختیار آنان خارج کرده بود. بنابراین برای تصرف مجدد نفت ایران باید نخست مصدق را از قدرت برکنار کنند که کردند. اگر آنان با مصدق مخالف نبودند چرا او را مجبور کردند با وجود گذراندن سه سال زندان بقیه عمرش را نیز در تبعید خانگی بگذراند؟

     محمد رضا شاه در نطق معروف خود که در سال 1974 ایراد کرد یادآور شد که قراردادی که با کنسرسیوم نفت امضا کردیم، همه خواست های ما را تأمین نمی کرد ولی ما بخاطر شرایطی که داشتیم با آن موافقت نمودیم با وجود این کنسرسیوم در بیست سال گذشته مفاد همین قرارداد را هم بطور کامل اجرا نکرده است و تهدید کرد  چنانچه در 5 سال باقی مانده مدت قرارداد مفاد آن بطور کامل اجرا نشود از تمدید آن خودداری خواهد نمود.

    بگذریم که یک سیاستمدار کارکشته هنگامی که تصمیم دارد در جهت منافع ملی عملی بر خلاف منافع قدرت های «بی صدایی» که گفته می شود، دولت های بزرگ غربی تابع و اجراء کننده خواست ها و منافع آن ها هستند انجام دهد، از پیش آن ها را از تصمیم خود آگاه نمی کند!

     با اخطاری که محمد رضا شاه کرد هفت خواهران نفتی 5 سال فرصت داشتند که برای جلوگیری از عملی شدن تهدید او برنامه ریزی کنند.

     جمال عبدالناصر رئیس جمهور وقت مصر هنگامی که تصمیم به ملی کردن آبراه سوئز گرفت بدون اخطار قبلی آن را ملی اعلام کرد.

     جواهر لعل نهرو برای اشغال جزیره گوام که چند سده در اختیار پرتغالی ها بود اخطار قبلی نداد و ظرف یک شب جزیره را اِشغال و پرتغالی ها را از آنجا اخراج کرد.

     در نطق محمد رضا شاه چند نکته قابل توجه وجود داشت:

1- قرارداد منافع ما را بطور کامل تأمین نمی کرد یعنی با اصل ملی شدن صنعت نفت مغایر بود.

2- ما در آن شرایط ناگزیر به امضاء آن بودیم. یعنی شرایط بعد از کودتا و به قدرت رساندن ما توسط آن ها.

3- آن ها مفاد همین قرارداد را هم بطور کامل اجراء نکرده اند یعنی همین مفاد قرارداد را هم زیر پا نهاده اند.

4- چنانچه در آینده مفاد قرارداد را به طور کامل اجرا نکنند آنرا تمدید نخواهیم کرد یعنی احتمالاً به اصل ملی کردن صنعت نفت بر می گردیم

     طیف گسترده ای از طرفداران خاندان پهلوی پس از سرنگونی نظام گذشته گفته و می گویند که محمد رضا شاه را شرکت های بزرگ نفتی به دلیل تهدیدی که کرده از پادشاهی برکنار کردند.

    چنانچه آن ها نسبت به این گفته خود واقعاً صداقت داشته باشند که محمد رضا شاه به دلیل رویارویی احتمالی با کنسرسیوم، سرنگون شد یعنی هنگامی که در نظر داشت پس از پایان قرارداد با کنسرسیوم احتمالاً قانون ملی شدن صنعت نفت را به اجرا گذارد، پس چرا همین استدلال را در مورد مصدق که از اول خواهان اجراء اصل ملی شدن صنعت نفت بود و نفت را نه متعلق به بیگانگان که متعلق به ملت ایران می دانست قبول ندارند و سقوط دولت ملی او را نه کار کودتای خارجی بلکه قیام ملی می دانند و چرا برکناری شاه را از سلطنت دسیسه بیگانگان میدانند و نه قیام مردم  علیه استبداد سلطنت؟

    من از کسانی که به دلایل غیر واقعی و یا تصورات ذهنی خود، آنچه را که در 28 مرداد سال 32 اتفاق افتاد نه کودتا بلکه، قیام ملی می دانند می پرسم چنانچه بپذیریم که در روز 28 مرداد این مردم بودند که برای باز گرداندن شاه به سلطنت قیام کردند، چرا پادشاهی که با قیام ملی به سلطنت بازگشت از «کیم روزولت» مأمور آمریکائی اجرای کودتا قدردانی کرد؟

و به تیمسار باتمانقلیچ رئیس ستاد ارتش دستور داد به سرکرده هایی که مردم را از جنوب تهران به مراکز شهر آورده بودند نشان 28مرداد داده شود:

چرا، واقعاً چرا این پادشاه در مدت 25 سال سلطنت یا به قول خودش حکومت، از مردمی که برای بازگرداندن او به سلطنت قیام کرده بودند سپاسگزاری نکرد؟ و چرا در سال 57 برای خاموش کردن تظاهراتی که به قول آن ها توسط بیگانگان برای سرنگونی او دسیسه چینی شده بود، بجای درخواست چراغ سبز از جیمی کارتر رئیس جمهور وقت آمریکا از همان مردم درخواست کمک و یاری نکرد ؟ او در عوض یاری خواستن از مردم در اندیشه سفر به آمریکا و قانع کردن کارتر به ادامه سلطنت خود بود، کاری که یک بار در زمان جان اف کندی اتفاق افتاد. محمد رضا شاه بی صبرانه مشتاق دیداری بود که نه اتفاق افتاد و نه می توانست اتفاق بیافتد. او باید توجه می داشت که در دوران جان اف کندی به عنوان مقام رسمی یک پادشاه به آمریکا سفر می کرد ولی دوران کارتر در موضع پادشاهی که کشورش را ترک کرده و از سلطنت چشم پوشیده است.

    در اینجا یادآوری یک نکته شاید لازم باشد که در دوران های تاریخی تسلط بیگانگان بر سرزمین ایران، شاعران، نویسندگان، متفکران و جوانمردان میهن دوست ایران، سعی در زنده نگاهداشتن قهرمانان ملی تاریخی داشته اند تا مردم حس میهن دوستی و آزادگی آنان را نمونه و سرمشق خود در پیکار رهایی از تسلط بیگانگان و بیگانه پرستان قرار دهند. همین روحیه ایران دوستی و جوانمردی باعث شد که پس از یورش تازیان نهضت های ضد بیگانه در نواحی مختلف ایران پدید آید و با تسلط خلفای عباسی و سلطان های تُرک که خود را نماینده خلفای بغداد می دانستند پیکار نمایند. پس از شکست تاریخی ایرانیان در حمله اعراب و سپس یورش مغولان، بسیاری از سخن سرایان ما از دقیقی گرفته تا فردوسی بزرگ کوشیدند با زنده کردن شخصیت ملی تاریخی که در راه رهایی و بقای ایران با انیران جنگیده بودند ، مردم را به سوی آرمان میهن دوستی و جوانمردی سوق دهند. نتیجه آن سرپیچی طاهر،  یعقوب لیث، ساسانیان، دیلمیان و دیگر سلسله های ایرانی از خلفای عباسی شد.

   پس از یورش مغولان و شکست ایرانیان باز هم روحیه میهن دوستی و مخالفت با تسلط بیگانگان نهضت سربداران را توسط عبدالرزاق بیهقی پدید آورد.

   اکنون که ملت ما نیاز به یادآوری مبارزات شخصیت های سیاسی ملی معاصر خود  که با نفوذ بیگانگان مبارزه کرده  و در مسیر رسیدن به آزادی و ناوابستگی همه خطرها را پذیرا شده اند، دارد متأسفانه برخی از هموطنان بر خلاف این نیاز تاریخی بدور از انصاف اقدام به تخریب و نفی کردن  یکی از  شخصیت های ملی ضد استبداد و استعمار می کنند. باید از این مدعیان  پرسید این کار را به سود کدام جریان انجام می دهند. استبداد مذهبی حاکم ،استبداد سلطنتی گذشته یا به سود حامیان جهانی استعمار نو؟

_________________________________

1- « من تاج و تختم را مدیون خداوند، ملتم، ارتشم و شخص شما هستم…»

من گفتم آنچه ما انجام داده ایم در جهت منافع کلی و مشترکمان بود و نتیجه آن بهترین پاداش ماست. شاه با لحن جدی گفت: ما منظور شما را درک می کنیم. ما سپاسگزار شما هستیم و همیشه خواهیم بود.» (کتاب ضد کودتا، نوشته کیم روزولت، ص 200)

2- «از دربار شاهنشاهی

به تیمسار سرلشگر باتمانقلیچ رئیس ستاد ارتش

اعلیحضرت همایون شاهنشاه امر و مقرر فرمودند از مدال یا نشانی که به نام قیام 28 مرداد تهیه می فرمایند به اشخاصی از قبیل آقایان شعبان جعفری و طیب که حقیقتاً با دوستان و همراهان خودشان فداکاری کردند مرحمت شده و از زحمات آن ها قدرانی شود. ضمناً اسامی عده ای از آن ها را پیوست ارسال می دارد تا در صورت موافقت در کمیسیونی که برای این کار تشکیل می شود تیمسار نخعی و آقای حسین کلانتری که شناسائی کاملی دارند صورت یافته و صورت جامعی تهیه نمایند تا بعداً اشکالی پیش نیاید.

رئیس تشریفات وزارت دربار

از شرف عرض پیشگاه شاهنشاه گذشت مقرر فرمودند چرا تا کنون اقدام نشده فوراً کمیسیون رسیدگی و اشخاصی که فداکاری کرده اند تشویق گردند.»

 

چه برسر درآمدهای نفتی آمده است؟

هوشنگ کردستانی

چه برسر درآمدهای نفتی آمده است؟

گزارش مرکز تحقیق مجمع تشخیص مصلحت نظام، حاکی از آن است که درآمدهای نفتی ایران از زمان کشف و تولید نفت در دوران سلطنت مظفرالدین شاه تا پایان سال 1390 به روی هم 1116 میلیارد دلار بوده است.

جدول درآمدهای نفتی ایران به میلیارد دلار در این مدت بدین شرح می باشد:

از آغاز تولید نفت تا پایان سال 1357 – پایان سلطنت محمدرضا شاه- 139.537

سال های 1358 تا پایان سال 1360- 35.806

در دوران هشت ساله نخست وزیری میرحسین موسوی- 1360 تا 1368 – 110.686

دوره هشت ساله ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی – 1368 تا 1376 – 141.703

دوره هشت ساله ریاست جمهوری محمد خاتمی – 1376 تا 1384 – 157.277

در هفت ساله ریاست جمهوری احمدی نژاد – 1384 تا 1390 – 531.882

    بدین ترتیب مشاهده می شود که درآمدهای نفتی در هفت ساله دولت احمدی نژاد بیشتر از کل درآمدهای نفتی ایران از  زمان سلطنت مظفرالدین شاه تا پایان سال 1384 بوده است.

   حال باید دید این مبلغ کلان 531.882 میلیارد دلار که طبق قانون ملی شدن صنعت نفت متعلق به ملت ایران است، کجاست و چه مبلغ آن موجود و چه مبلغ آن برای زیرساخت برنامه های عمرانی –فرهنگی و اجتماعی کشور به مصرف رسیده است .

   آمار نشان می دهد درصد بسیار بالایی از این درآمد در هفت سال گذشته صرف واردات فراورده های مصرفی و خدماتی شده است.

  با توجه به آنکه سهم واردات کالاهای سرمایه ای در این مدت تنها حدود 14 % بوده بنابراین 86 % بقیه صرف واردات کالاهای مصرفی و ( غیر ضروری و)چه بسا بُنجل شده است.

    در این آمارگیری درآمدهای نفتی با قیمت ثابت دلار مقایسه نشده است چنانچه بر مبنای دلار ثابت، مثلاً با دلار سال 1970 مقایسه می شد نتیجه گیری درست تری دست می داد.

   امروز بهای هر بشکه نفت خام حدود 120 دلار است در صورتیکه در سال 1350، 12 دلار  بود. بنابراین، درست تر می بود که مقایسه بر مبنای قیمت ثابت دلار آنجام می گرفت. اکنون پرسش این است که چه بر سر این درآمد کلان آمده است؟ و اگر در راه پیشرفت اقتصادی  و ترقی کشور بکار گرفته می شد، امروز در چه شرائطی می بودیم.

    گفته شده است که 86% مبلغ 531.882 میلیارد دلار صرف واردات شده که در حدود 442 میلیارد دلار می شود. 14% این مبلغ یعنی حدود 62 میلیارد دلار سهم کالاهای سرمایه ای بوده است، بقیه می شود 380 میلیارد دلار. اگر فرض را بگیریم که در خرید کالاهای سرمایه ای حق کمیسیون – درصد سهم واسطه خرید – گرفته نشده باشد از 380 میلیارد خرید فراورده های مصرفی ( غیر ضروری)بی شک گرفته شده است. چنانچه کمیسیون 15 % فرض شود به رقم 47 میلیارد دلار می رسیم. این مبلغ به حساب چه کس یا کسانی از وابستگان رژیم اسلامی و این پاک ترین دولت! – رفته است.

   تنها با شعارهای توخالی هیچ کشوری به استقلال دست نمی یابد. تا زمانی که در بیشتر زمینه های تولیدی و صنعتی نیازمند خارج هستیم و سالانه مبلغ 55 میلیارد دلار برای خرید فراورده های مصرفی به جیب بیگانگان می ریزیم، ادعای مستقل بودن بیشتر به شوخی شبیه است تا حقیقت.

    نه تنها سردمداران نظام بلکه متأسفانه برخی از مخالفان جمهوری اسلامی هم با این توهم که جمهوری اسلامی، از استقلال برخوردار است به ایران برگشته اند و چه بسا همکاری هم می کنند.

    میان رفتارهای خودکامگان و سیاست کشورهای قدرتمند غربی- استعمارگر، امپریالیست یا به هر نامی که گفته شوند- گاه وجوه مشترکی یافت می شود. آن ها با پیشرفت و صنعتی شدن کشورهای صاحب نفت و گاز موافقت ندارند و در پی آنند که با فروش فراورده ای صنعتی و جنگ افزارهای نظامی «پترو دلار» را از این کشور پس بگیرند. خودکامگان هم برای سوء استفاده های مالی یا خرید فراورده های مصرفی سیاستی موازی با منافع قدرت های بزرگ بکار می برند.

   قدرت های پیشرفته صنعتی خواهان دست یابی مواد اولیه صنعتی ارزان قیمت از کشورهای عقب نگاهداشته شده و فروش فراورده های صنعتی و جنگ افزار خود به آن ها با بهای گزاف هستند

  سردمداران جمهوری اسلامی نیز صادر کننده مواد خام و وارد کننده فراورده های صنعتی خارجی هستند، تا آن حد که ایران تبدیل به فروشگاه فراورده های بیگانه شده است که تنها یک نتیجه مصیبت بار آن، بیکاری 9 میلیون تن از ایرانیان است.

    چنانچه این سرمایه عظیم بدست آمده از درآمدهای نفتی صرف ایجاد و گسترش واحدهای تولیدی و صنعتی می شد، در جهت ساختن واحدهای مسکونی به مصرف می رسید، خرج کشیدن بزرگراه ها و شبکه راه آهن سراسری و راه آهن شهری می شد، پالایشگاه ساخته می شد، چه میزان کار و اشتغال فراهم می شد، چه شماری از مردم عادی و تحصیل کرده مشغول کار می شدند و در کوتاه مدت تا چه میزان از خرید فراورده های ساخت بیگانه بی نیاز می شدیم؟!

   از آن هنگام که نیازمند خرید بنزین از خارج گشتیم تا کنون شاید سرمایه ای به اندازه ایجاد ده ها پالایشگاه نفت صرف خرید بنزین از خارج شده است. سردمداران اسلامی ترجیح داده و می دهند به عوض ساختن پالایشگاه که ایران را نه تنها بی نیاز از واردات بنزین بلکه به یک کشور صادر کننده فراورده های پالایش شده نفتی تبدیل می کند، همچنان وارد کننده باقی بمانیم.

   یادآور شدیم که خودکامگان آگاه و یا ناآگاه برخی از سیاست هایشان موازی با منافع قدرت های جهانی است.

   در مورد نفت، آن ها نفت را به صورت خام می فروشند و پس از پالایش با چند برابر قیمت وارد می کنند. برای قدرت های  جهانی نیز آنچه مهم است پول است. آن ها نفت خام را با بهای ارزان خریداری و پس از پالایش با قیمت بسیار بالا به تولید کنندگان می فروشند. واردات، افزون بر آنکه ارقام میلیارد دلاری به عنوان – کمیسیون(درصد واسطه خرید) – نصیب باندهای مافیای در حاکمیت اسلامی می کند، مانع ایجاد واحدها و کارخانه های تولیدی و صنعتی شده و به تعطیل و نابود شدن آنچه هم که داشته ایم می انجامد و با این ترتیب خطر تمرکز و تجمع های کارگری را که رژیم از آن وحشت  دارد از میان برده یا دست کم کاهش می دهد.

    سردمداران اسلامی به همان اندازه از تجمع کارگران و کارکنان واحدهای صنعتی وحشت دارند که از تجمع دانشجویان دانشگاه. آن ها اعتصاب های دانشجویی و کارگری، بویژه اعتصاب کارکنان و کارگران شرکت نفت، در ماه های پایانی سلطنت محمد رضا شاه را به یاد دارند و قدرت ناشی از همبستگی اتحادیه های کارگری و دانشجویی را در سال های اخیر مشاهده کرده اند.

  سردمداران جمهوری اسلامی که از عمق نارضایتی مردم آگاهند، از امکان وقوع یک قیام و خیزش سراسری وحشت دارند. از این رو، هر نوع تجمع و گردهمآئی را بر نمی تابند حتی اگر مراسم ساده یادبود سالروز جان باختن فروهرها باشد.

   از موارد  دیگر عملکرد مشترک سیاست خودکامگان با کشورهای قدرتمند از جمله یکی آن است که قدرت های جهانی هم، مانند خودکامگان با اصل آزادی موافق نیستند. خودکامگان از آزادی مردم کشورهای تحت تسلط شان وحشت دارند. آزادی خواهی را سرکوب و آزادیخواهان را بازداشت و شکنجه و چه بسا از میان بر می دارند، و قدرت های جهانی نیز چندان موافق با اصل آزادی مردم در کشورهای استبداد زده نیستند.

    ممکن است گفته شود که کشورهای قدرتمند غربی به ویژه در سال های اخیر در پی استقرار دمکراسی در جهان هستند. بنابراین، نمی توانند با اصل آزادی مردم که از ارکان مردم سالاری است موافق نباشند. این مطلب گرچه به ظاهر درست می نماید ولی واقعیت غیر از این است.

    در دوران جنگ سرد، قدرت های بزرگ غربی سعی در آن داشتند که با انجام کودتا و به قدرت رساندن نظامیان به بهانه مبارزه با کمونیسم از آزادی ملت ها جلوگیری کرده و با سرکوب آزادیخواهان مانع استقرار مردم سالاری در آن کشورها شوند. پس از پایان جنگ سرد، سیاست کاربُردی آن ها تغییر کرده و به ظاهر در پی استقرار دمکراسی در کشورهای عقب نگاهداشته شده به ویژه کشورهای تولید کننده نفت و گاز هستند.

آنان تا زمانی که خودکامگان می توانند با زور و ایجاد وحشت، بگیر و ببندها و کُشت و کُشتار آزادیخواهان در مسند قدرت بمانند آشکار و پنهان از حمایت شان دریغ نمی ورزند اما هنگامی که متوجه می شوند در اثر خیزش و قیام مردم، امکان تداوم قدرت خودکامه مشکل و نا ممکن است، برای جلوگیری از ایجاد دمکراسی و مردم سالاری واقعی، عوامل وابسته به خود را – مذهبی یا غیر مذهبی – با کمک معجزه رسانه های خبری جانشین دیکتاتور پیشین کرده و نظام سرکوبگر جدید با چهره های نو و زیر نامی تازه و دلنشین بر مردم این سرزمین ها اِعمال می کنند.

   اساساً یکی از شیوه های سنّتی استعمار کهن – که اکنون قدرت های بزرگ از آن پیروی می کنند – از این قرار است که آن هنگام که در اثر قیام های مردمی نمی توانستند به استعمار کشوری ادامه دهند با اعطاء استقلال ظاهری، عوامل وابسته به خود را در رأس قدرت آن کشور به استقلال رسیده قرار می دادند. این بر کرسی قدرت نشستگان جدید سیاستی موازی با سیاست های استعمارگران اتخاذ کرده و با سرکوب و کاربُرد خشونت مانع استقرار مردم سالاری حقیقی و آزادی مردم می شدند.

نگاهی به آنچه در سال های اخیر در ایران خودمان و در کشورهای پاکستان، افغانستان، عراق، ترکیه، یمن، تونس، مصر و لیبی گذشت و هم اکنون در سوریه در جریان است، نشان از این سیاست دارد.

   البته این اصل همواره و در همه کشورهای مستعمره صادق نبوده و کشورهایی هم وجود دارند که پس از کسب آزادی، و برقراری نظام مردم سالار، در جاده پیشرفت و ترقی افتاده اند.

   در ایران سال های پنجاه خورشیدی، آن هنگام که مردم برای کسب آزادی های سیاسی و اِعمال قدرت خود بپا خاستند، به دلیل عدم توجه سیاست مداران آزادی خواه و احزاب مدعی طرفدار مردم سالاری و حاکمیت ملی ، بیگانگان توانستند نظام استبداد مذهبی را که خشن ترین نوع دیکتاتوری هاست بر ایران حاکم سازند. با این ترتیب مردم نه تنها به آنچه می خواستند نرسیدند بلکه، بسیاری از دستاوردهای پیشین را هم از دست دادند و هم اکنون نیز بیگانگان با حمایت های آشکار و پنهان خود از رژیم استبداد مذهبی  مانع اصلی سرنگونی آن و استقرار مردم سالاری در ایران هستند.

«ققنوس افسانه نیست» در گرامیداشت نخستین سالروز در گذشت حسنعلی صارم کلالی

«ققنوس افسانه نیست»

در گرامیداشت نخستین سالروز در گذشت حسنعلی صارم کلالی
خاک پاک میهن گرفتار چکمه های اهریمنی دشمنان آزمند شده است . میهن شهر آشوب نا بخردی کاربدستانی است که اندیشیدن به میهن وملت در قاموس آنان بیگانه است.ملتی ستم دیده از جفای دشمنان داخلی و خارجی تنها چشم امیدش به جانفشانی آزاد مردانی است که مبارزات آنان در این آشفته بازار میهن بلا دیده تنها روزنه امید ملت است.
درشهریور 1320 در کشورمان بار دیگر ققنوس ها از خاک بر می خیزند تا افسانه بودن ققنوس را به سخره درخشش آزادگان گیرند.آزاد مردانی با دستانی خالی و اندیشه ای آکنده از عشق و ایمان به سر فرازی میهن و ملت ،رستاخیز نوینی را در تاریخ ایران دیرینه سال پدید می آورندکه رمز گشای پیروزی آنان در کارزار با دشمنان بیگانه و مزدورانشان می شود.
«حسنعلی صارم کلالی»مردی از تبار همه آزادیخواهان میهن بود که نام پر افتخارش بر تاریک تاریخ مبارزات ملت ایران مانا شد.در کوران رویدادهای میهن که ناشی از جنگ جهانگیر دوم بودتنی چند از پاکبازان میهن مکتبی را نوشتند که توانست اندیشه ای را در ایران بنیان گذارد که سر آغاز پویایی اندیشه میهن پرستی ایرانیان شد.
صارم کلالی در کنار دیگر میهن پرستان دوران خویش از جمله بنیان گذاران «مکتب پان ایرانیست» و دبیر حزب «نبرد ایران» بود که چندی بعد با تاسیس» حزب ملت ایران» بر بنیان پان ایرانیست به عنوان نخستین دبیر این حزب بر گزیده شد .وی در همه عمر پر بارش به راستی میهن پرستی بود که به دور از هر گونه هیاهو و خویشتن خواهی های مرسوم در جریانات سیاسی هیچگاه از مدار اخلاق سیاسی و آرمان های میهنی خارج نشد و آنگونه زیست که شایسته یک انسان آزادیخواه مبارز است.
در 13 آبان 1390 سر انجام جسم پاک این بزرگ مرد به خاموشی می گراید تا به خاک میهن بپیوندد. اما کدام مبارزمیهن پرستی است که «صارم کلالی این فرزند ایران زمین» را بشناسد و مرگش را باور نماید؟مرگ را این بزرگ مردان سالها بود که به بازی ایمان خویش گرفته بودند.و این نیستی بود که از صلابت ایمان آنان به جاودانگی، گریزان ابدی شده بود.اندیشه او بی گمان اینک در وجود بسیاری از جوانان و میهن پرستان این خاک اینک زنده و پویا است و راهش همچنان پر رهرو خواهد ماندو این است راز جاودانگی ققنوس.
یادش را در نخستین سالروز درگذشتش گرامی می داریم و یاد آور خواهیم شد که همچنان بر پیمان خویش برای سر فرازی و نیک روزی میهن و ملتمان ،استوار ایستاده ایم .
«روانش شاد و نامش مانا و راهش پر رهرو باد»
پاینده ایران
خسرو سیف
تهران 13 آبان ماه 1391

 

25 خرداد 60 و 25 خرداد 88 و تفاوت های آن ها

هوشنگ کردستانی

25 خرداد 60 و 25 خرداد 88 و تفاوت های آن ها

این روزها شاهد نوشتارها و گفتارهایی پیرامون سالروز رویداد تاریخی 25 خرداد سال 88 در رسانه های خبری ایرانی خارج از کشور و نیز بخش پارسی رادیو و تلویزیون های بیگانه هستیم.

لازم به یادآوری است که در تاریخ سی و سه ساله استقرار جمهوری اسلامی بر میهن بلا دیده ما، دو روز تاریخی «25 خرداد» وجود دارد، یکی 25 خرداد سال 60 و دیگری 25 خرداد سال 88.

از آنجا که امکان دارد شمار زیادی از شرکت کنندگان در تظاهرات 25 خرداد 88، به ویژه جوانانی که به مخالفت با ادامه حکومت استبداد مذهبی دلاورانه به میدان مبارزه گام نهادند، از آنچه در رویداد تاریخی 25 خرداد سال 60 اتفاق افتاد و علت و انگیزه های آن آگاه نبوده باشند به ویژه آنکه متأسفانه در این سه سال گذشته رسانه های خبری تنها به یادآوری و بررسی رویداد 25 خرداد 88 می پردازند، از این رو برای آنکه جایگاه تاریخی رویداد 25 خرداد 60 بدست فراموشی سپرده نشود – که سعی در فراموشی کردن آن می شود- به این رویداد تاریخی که از دید من نقطه عطفی در مبارزات آزادیخواهی ملت ایران بود، اشاره کرده و تفاوت های آنرا با رویداد تاریخی  25 خرداد 88 بیان می کنم.

اوایل خرداد سال 60 جبهه ملی طی ارسال نامه ای به وزیر کشور جمهوری اسلامی محمدرضا مهدوی کنی، در خواست برگزاری یک گردهم آیی در ورزشگاه امجدیه (شیرودی) یا محمد نصیری؟؟؟ نمود. در نامه اشاره شده بود به همانگونه که پیشتر اجازه برگزاری گردهمآئی در ورزشگاه امجدیه داده شده بود، چنانچه پس از سپری شدن پانزده روز از  تاریخ ارسال درخواست، پاسخی به آن داده نشود، جبهه ملی خود رأساً میدان فردوسی را به عنوان محل برگزاری گردهمآئی تعیین و به آگاهی مردم خواهد رساند. چون پس از منقضی شدن مدت پانزده روز از سوی وزارت کشور اسلامی پاسخ مثبت یا منفی به نامه داده نشد، جبهه ملی میدان فردوسی را برای برگزاری گردهمآئی در روز 25 خرداد تعیین و به آگاهی مردم رساند.

دعوت نامه شرکت در این راه پیمائی برای چهار روزنامه پر تیراژ آن روز: کیهان، اطلاعات، میزان و انقلاب اسلامی فرستاده شد ولی نه به عنوان  خبر و نه حتی به صورت آگهی در آن ها چاپ نگردید.

در بیانیه از  مردم تهران خواسته شده بود که در اعتراض به آنچه که در کشور می گذرد و شرایط دردناک و غیر قابل تحمّلی که از سوی سردمداران اسلامی بر مردم شرافتمند و آزادیخواه ایران روا می شود روز 25 خرداد در میدان فردوسی تهران گرد آیند. همچنین از مردم شهرستان ها نیز خواسته شده بود که در میدان اصلی شهرستان ها اجتماع نمایند.

انتشار اعلامیه گردهمآئی، که با بازداشت توزیع کنندگان آن همراه شد، پی آمدهای مهم در پی داشت و باعث شد خمینی نقاب از  چهره خود بردارد و ماهیت ضد ملی و ضد آزادیخواهی خود را آشکار سازد.

توقیف شتابزده روزنامه پیام جبهه ملی و چند روزنامه دیگر، سرآغاز پاره شدن این نقاب دروغین بود. رویدادهای دگرگون ساز بعدی یکی پس از دیگری  و با شتاب و وحشت  اتفاق افتاد. از جمله:

حرام اعلام شدن هرگونه اعتصاب و بستن مغازه ها

ممنوع شدن برگزاری هرگونه گردهمآئی یا راهپیمائی از سوی آزادیخواهان

محکوم کردن گردهمآئی جبهه ملی و بازداشت سران آن

پس گرفتن سِمَت فرماندهی کل قوا از بنی صدر رئیس جمهور اسلامی

و سرانجام مرتد اعلام کردن ملی گرایان یعنی عاشقان سربلندی و عظمتِ ایران توسط خمینی در روز برگزاری گردهمآئی.

به دلیل دستیابی عوامل نفوذی آخوند بهشتی که مرد قدرتمند آن روز نظام بود به قطعنامه گردهمآئی که در آن آمده بود: نظام جمهوری اسلامی به دلیل جنایاتی که انجام داده است فاقد پایگاه مردمی و مشروعیت قانونی است … سردمداران اسلامی که خطر را احساس کرده بودند دست به دامان خمینی شدند تا برگ آخر خود را رو نمایند.

از بامداد روز 25 خرداد رادیو ایران با قطع برنامه های عادی خود به پخش نطق خمینی پرداخت که در آن ملی گرایان را مرتد اعلام کرده و گفته بود در اسلام مرتد از کافِر بدتر و خونش حلال است و از اُمت همیشه در صحنه خواسته بود که به میدان آمده و از اسلام عزیز دفاع نمایند. در ضمن از همه سازمان های سیاسی خواسته بود تا دیر نشده عدم شرکت خود را در این گردهمآئی اعلام کنند و رادیو را موظف کرده بود که اعلامیه های آن ها را بطور مرتب پخش نمایند.

ترس و وحشتی که از سخنان آن روز خمینی استنباط می شد، شکل تازه ای به مبارزه و روحیه امیدوار کننده ای به شیفتگان آزادی و استقلال می داد و ایران یک بار دیگر روز بزرگی را در تاریخ مبارزات آزادیخواهانه به نمایش می گذارد و برگ تازه ای در دفتر مبارزات ملی می گشود.

بُعد اندیشه ای و آرمانی جبهه ملی که بسیار گسترده تر و فراتر از بُعد سازمان آن عمل کرده و شگفتی ها آفریده است یک بار دیگر ابعاد و عظمت خود را به نمایش گذارد.

شوربختانه بسیاری از گروه ها و شخصیت های سیاسی با آنکه آزادیخواهی جزء آرمان هایشان محسوب می شد به دلیل ترس از غضب «امام» و یا به دلایل اعلام نشده دیگر، عدم شرکت خود را در گردهمآئی اعلام کرده و با صدور دستور سازمانی از  شرکت در گردهمآئی خودداری نمودند و بدین ترتیب در برابر این رویداد بزرگ ملی که در حال شکل گیری و شکوفائی بود ساکت ماندند. عجب آنکه سازمانی که با یک دستور از بالا مانع شرکت وابستگان و هواداران خود در گردهمآئی شد بنا به دلایلی که شاید انتقاد درون سازمانی یا به تصور آنکه حضور مردم در تهران و مراکز استان ها به دلیل استقبال از دعوت جبهه ملی بلکه به دلیل مخالفت با نظام جمهوری اسلامی است در روز 30 خرداد شتابان به خیابان ها ریختند و با وجود فداکاری هواداران خود، بهانه لازم برای یک سرکوب خونبار و کشتارهایی که سردمداران نظام قصد داشتند در 25 خرداد راه بیاندازند و به دلیل هوشیاری مسئولان برگزار کننده بدست نیاورد، به دستشان دادند. از آن تاریخ به بعد هزارها بلکه ده هزار تن از جوانان، نوجوانان و نونهالان ایران به دست عوامل رژیم استبداد مذهبی کُشته و به دار آویخته شدند.

در برابر این دعوت جبهه ملی که تنها از  سوی نیروهای اصیل و پیروان نهضت ملی در تهران و مراکز استان ها و شهرهای بزرگ قرار گرفت، حزب الله نیز بیکار نماند و با تمام نیرو به میدان آمد.

درس بزرگ این حرکت آزادیخواهانه که هواداران آن پیش از برگزاری و روزهای پس از آن مورد هجوم عوامل سرکوبگر نظام قرار گرفتند آن بود که متأسفانه در آن روز همه آزادیخواهان و نیروهای ملی گرا به میدان نیامده بودند ولی همه نیروهای سرکوبگر در برابر آن ها بسیج شده بودند و دردناک آنکه برخی از سازمان های سیاسی به ظاهر آزادیخواه نیز در کنار این نیروی سرکوب قرار داشت.

در 25 خرداد سال 60 خواست های مردم پایان بخشیدن به عمر استبداد مذهبی و استقرار نظامی مردم سالار بود، از همین رو خمینی و اطرافیان او دچار وحشت شده بودند. از آن تاریخ تا کنون آزادیخواهان ایران به ویژه شیرزنان، جوانان، دانشجویان، کارگران و فرهنگیان از پای ننشسته و دلاورانه برای تحقق خواست هایشان به مبارزه ادامه داده اند.   در 25 خرداد سال 88 که چند روز پس از اعلام شدن نتیجه انتخابات ریاست جمهوری اسلامی به صورت خودجوش شکل گرفت، مردم در اعتراض به آن گروه از  مفسران و سازمان های سیاسی که آنان را تشویق به رفتن پای صندوق های رأی گیری کرده و تضمین داده بودند که رأی هایشان خوانده خواهد شد و به حساب خواهد آمد به خیابان ها ریختند و شعار «رأی من کجاست» سر داردند.

نامزدهای شکست خورده در انتخابات از شکل گیری این جنبش ملی و مردمی که به جنبش سبز معروف شد بیش از کاربدستان نظام دچار وحشت و نگرانی شدند. آن ها با کشاندن مردم به میدان آزادی، حضور میلیونی مردم را در تهران و شهرستان ها برای اجرای قانون اساسی – یعنی همان قانون اساسی که 28 سال پیش مردود اعلام شده بود- و بازگشت به دوران طلایی انقلاب – یعنی اوج قدرت امام و دوران وحشت بزرگ تاریخ ایران- اعلام نمودند.   تجسم کنیم چنانچه نهضت آزادیخواهی  ملت ایران در 25 خرداد سال 60 پیروز می شد امروز در کجا بودیم و اگر سردمداران جنبش سبز پیروز می شدند در کجا قرار داشتیم. در شرایط نخست ملت ایران برخوردار از  آزادی بود و صاحب نظامی مردم سالار. در صورت دوم آنطور که ادعا می کردند در نهایت ایران صاحب مردم سالاری دینی می شد. مردم سالاری دینی اصطلاحی است که برای گمراه کردن مردم توسط رئیس جمهور اسلامی اصلاح طلب اختراع گردید. همین واژه مردم سالاری دینی بخودی خود گویا است یعنی بجای مردم سالاری یعنی نظامی که در آن همه ایرانیان پیرو هر دین و یا اعتقاد سیاسی حق دارند در امور سیاسی مملکت آزادانه بیان و عمل نمایند. مردم سالاری دینی یعنی نظامی که در آن قانون نه از طرف مردم که از طرف الله نوشته شد و غیر  قابل شک کردن و تغییر دادن است. این قانون همیشگی و لازم الاجرا است و چون نماینده الله در روی زمین – بخوانید تنها محدوده جغرافیای ایران- امام است که غایب می باشد بنابراین در نبود امام، این ولی فقیه است که حکم امام را دارد.   بی تردید در صورت پیروزی نامزد شکست خورده انتخابات ریاست جمهوری اسلامی در سال 88 مدار بسته استبداد مذهبی تداوم می یافت. با این وجود برخی از سازمان ها و شخصیت های بظاهر اپوزیسیون خارج از کشور، در ارتباط و پیوند با برخی از جناح های حاکمیت، به امید سهیم شدن در قدرت، مردم را تشویق به شرکت کردن در انتخابات می کردند و وعده می دادند که رأی آن ها خوانده خواهد شد و به حساب خواهد آمد. همچین شرکت نمودن در انتخابات را تمرین کردن دموکراسی می نامیدند، بدون آنکه پاسخ دهند چگونه در یک نظام استبدادی که نامزدهای انتخاباتی آن باید از صافی شورای نگهبان بگذرند و ملزم به قانون اساسی و سرسپرده ولی فقیه باشند می توان تمرین دموکراسی کرد؟  اما اینکه چرا حرکت 25 خرداد  سال 60 که هدف از آن، رهایی از استبداد و رسیدن به حاکمیت مردم بود با استقبال رسانه های غربی روبرو نشد در صورتی که جنبش مردم خرداد سال 88 که چنانچه پیروز می شد بنا بر گفته کسانی که به عنوان رهبران جنبش سبز نامیده شدند هدف آن اجرای قانون اساسی و بازگشت به «دوران طلائی امام» بود با بازتاب گسترده و بی سابقه ای که در سی سال گذشته سابقه نداشت روبرو شد.   یکی از دلایل این دوگانگی را از  جمله باید در آن دانست که در سال 60، قدرت های غربی خواهان تغییر  نظام اسلامی در ایران نبودند و سیاست کاربردی آن ها حتی مذهبی کردن سایر کشورهای منطقه بود. در سی و چند سال گذشته آنها با اجرای این سیاست – با جنگ یا انقلاب- توانسته اند بسیاری از کشورهای منطقه را اسلامی نمایند. در سال های نخست استقرار جمهوری اسلامی در ایران، کارتر رئیس جمهور وقت آمریکا خمینی را دوست خود و نماینده او در سازمان ملل او را مقدس  - سنت- می نامیدند، از این رو تغییر نظام اسلامی و برقراری مردم سالاری را در ایران تاب نمی آوردند.  در سال 88 اما، غرب  خواهان جابجائی قدرت در حاکمیت اسلامی بود و از آن جناح هائی که قول همکاری و همراهی داده بودند جانبداری می کرد.   بررسی و تجربه تحلیل آنکه سیاست غرب در شرایط  کنونی در مورد ایران چیست و اینکه به چه دلیل در پی جابجائی قدرت در حاکمیت اسلامی است و اینکه چرا از حضور میلیونی مردم در خیابان ها که خواستار پایان دادن به استبداد مذهبی و رسیدن به آزادی و استقرار نظامی مردم سالار بود هراس دارد، نیاز به فرصت و نوشتار دیگری دارد.

هوشنگ کردستانی

چرا آمریکا با حمله هوایی اسرائیل به ایران موافق نیست

هوشنگ کردستانی 

چرا آمریکا با حمله هوایی اسرائیل  به ایران  موافق نیست

مدتی است شاهد تکرار و باز تکرار این ترجیح بند در رسانه های بین المللی و ایرانی هستیم که اسرائیل می خواهد مراکز هسته ای ایران را بمباران کند ولی آمریکا با آن موافق نیست.

    پرسش این است که چرا و به چه دلیل زمامداران اسرائیل  تصمیم به بمباران مراکز هسته ای و به احتمال نقاط حساس نظامی ایران را دارند و چرا و به  چه دلیل دولتمردان آمریکا- از رئیس جمهور گرفته تا سران نظامی- با آن موافق نیستند و زمامداران اسرائیلی را از انجام این حمله باز می دارند؟

موضع سردمداران جمهوری اسلامی در این میان چیست؟

در زیر بطور فشرده به دلایلی اشاره می کنیم که بازیگران این مثلث را وادار به اتخاذ این موضع گیری ها کرده است.

اسرائیل

بخشی از زمامداران اسرائیل به ویژه آنان که خواهان قدرت  و حفظ آن هستند به این دلیل بر طبل جنگ می کوبند که  برخورد و درگیری با ایران را به سود حفظ و تداوم قدرت خود می دانند.

تجربه سال های اخیر نشان داده است که تندروهای اسرائیل بیش از نیم قرن است که سد راه تشکیل دولت فلسطین – با وجود تصویب نامه تاریخی سازمان ملل- شده اند و بر این باورند که وجود جنگ میان اسرائیل و همسایگانش از جمله فلسطین، وحشت و نگرانی هایی را در افکار عمومی مردم اسرائیل پدید می آورد که به سود احزاب تندرو در انتخابات تمام می شود.

البته پندارشان الزاماً همواره به درستی تحقق نیافته است. چند سال  پیش هم نخست وزیر وقت اسرائیل برای  پیروزی حزبش در انتخابات اقدام به حمله به نوار غزه کرد ولی این جنگ آن طور که پیش بینی می کرد باعث پیروزی او در انتخابات نشد.

اکنون هم نخست وزیر و گروه همفکر او در دولت اسرائیل می پندارند حمله  هوایی به ایران در انتخابات زودرس پیش رو، ترس و هراسی را در میان  مردم اسرائیل پدید می آورد که به پیروزی آن ها در انتخابات می انجامد. آن ها – همانند برجستگان نظامی اسرائیل – بخوبی آگاه هستند که با وجود شعارهای توخالی آخوندها که از زمان استقرار رژیم جمهوری اسلامی تا کنون سر داده و می دهندکه در پی حمله به اسرائیل هستند  این شعارها یشان بیشتر مصرف داخلی   میان مسلمان عرب  – و نه حتی ایران- را دارد. با این وجود شعارها پوچ و توخالی سردمداران اسلامی این بهانه را به تندروهای اسرائیل داده است که با بزرگنمایی آن، این بار از یک برخورد هوایی با ایران برای تداوم و حفظ قدرت خود سود ببرند. چه بسا ادعای زمامداران اسرائیل بر حمله هوایی به ایران هم از حد حرف تجاوز نکند.

    فراموش نکنیم که سردمداران کنونی اسرائیل از انتخاب مجدد اوباما به ریاست جمهوری آمریکا رضایت چندانی ندارند و کوبیدن بر طبل جنگ، اوباما را در موقعیتی قرار می دهد که هر موضعی – موافق یا مخالف- اتخاذ کند در انتخابات پیش رو می تواند به زیانش تمام شود. چیزی که تندروهای اسرائیل آنرا به سود خود برآورد می کنند.

    از آنجا که در شرائط کنونی امکان حمله اسرائیل به سرزمین فلسطین – آنگونه که چند سال پیش اتفاق افتاد- و نیز لبنان فراهم نیست و درمورد سوریه نیز باید در انتظار نتیجه برنامه ریزی های دولت های غربی ماند، تنها راه برافروختن شعله های یک جنگ احتمالی حمله هوایی به ایران است . متأسفانه تندروهای اسرائیلی که برخی از زمامداران کنونی جزء آن ها هستند، هنوز در پی تحقق رؤیای انجام نشدنی اسرائیل بزرگ می باشند. رؤیایی که اسحاق رابین تحقق آنرا در دنیای کنونی عملی نمی دانست و بر سر آن جان باخت و شارون هم با تمام جنگ افروزی هایی که کرد سرانجام به  همین نتیجه رسیده بود.

    متأسفانه زمامداران طرفدار رؤیای اسرائیل بزرگ، تحقق آنرا در ناتوان نگاهداشتن و بالکانی نمودن کشورهای منطقه و ایران می دانند. تلاش آن ها برای حفظ اهرم های قدرت سیاسی و نظامی و رؤیای تشکیل اسرائیل بزرگ دو عامل اصلی است که برخلاف نظر نظامیان واقع بین و افکار عمومی مردم کشورشان و بدون توجه به پی آمدهای خطرناک حمله به ایران دائماً برطبل جنگ می کوبند.

    گفته می شود که هم اکنون اسرائیل به کمک و یاری پشتیبانان غربی خود دارای بیش از یکصد بمب اتمی است. با این وجود سردمداران آن رژیم علاقمند نیستند که کشورهای دیگر منطقه نیز به جنگ افزار هسته ای دست یابند تا این امتیاز همواره در اختیار آن ها بوده باشد که به جا و نابجا از آن بهره گیری و سودبری نمایند.

آمریکا

   دولتمردان آمریکا نیز به چند دلیل روشن با خواست اسرائیل بر حمله هوایی به ایران موافق نیستند.

نخست نگرانند که حمله هوایی به ایران باعث خیزش و شورش مردم شده و سرنگونی کلیت رژیم مذهبی را در پی داشته باشد، امری که نه آمریکا و انگلیس و نه سایر کشورهای غربی با آن موافقت ندارند.

    در شرایطی که قدرت های غربی برای سرنگون کردن خودکامگان وابسته به خود در کشورهای منطقه و جایگزین کردن اسلام گرایان در این کشورها برنامه ریزی کرده و دخالت های پنهان و آشکار نظامی می کنند طبیعی است که با سرنگونی جمهوری اسلامی در ایران که نخستین کشوری است که با حمایت و پشتیبانی آنها اسلام گرایان به قدرت رسیده اند موافق نباشند.

دوم: حمله هوای اسرائیل به ایران و امکان واکنش نظامی جمهوری اسلامی به آن می تواند باعث شعله ور شدن بهای نفت و گاز شده و اقتصاد شکننده آمریکا و اروپا را آسیب پذیرتر سازد.

سوم: حمله هوایی اسرائیل به ایران بازتاب منفی گسترده ای را در جهان به ویژه میان مسلمانان جهان در پی خواهد داشت. چرا که به یک کشور عضو سازمان ملل حمله شده است. این امر نه تنها به سود جمهوری اسلامی تمام می شود بلکه این حقانیت را به سردمداران اسلامی خواهد داد که ادعا کنند برای دفاع از خود حق داشتن جنگ افزار اتمی را دارند. حتی چنانچه بمباران هوایی دست یابی جمهوری اسلامی را به جنگ افزار هسته ای به تأخیر اندازد و مانع اتمی شدن آن در آینده نخواهد شد.

چهارم: واکنش متقابل جمهوری اسلامی نسبت به منافع آمریکا و اروپا و کشورهای عربی طرفدار غرب و نیز امکان موشک اندازی حزب الله لبنان به اسرائیل، می تواند پای آمریکا را به جنگی ناخواسته بکشاند که با توجه به گرفتار شدن این کشور در باتلاق عراق و افغانستان برای اقتصاد آمریکا کمرشکن خواهد بود. از سویی کشانده شدن آمریکا در  یک درگیری گسترده با ایران تمامی رشته هایی را که معماران سیاست خارجی آمریکا برای نزدیکی به کشورهای مسلمان تاکنو ن بافته اند بکلی پنبه خواهدکرد

پنجم: نگرانی از واکنش روسیه نسبت به حمله هوایی به ایران،که چنانچه بطور مستقیم هم در برخورد اسرائیل و جمهوری اسلامی مشارکت نکند روشن نیست اگر پای آمریکا به جنگ کشیده شود ساکت بماند. به همانگونه که به احتمال زیاد در برخورد نظامی ترکیه با سوریه ساکت نخواهد نشست. در بهترین شرایط، ممکن است در گرجستان و آذربایجان دست به اقدام نظامی بزند، به ویژه آنکه افکار عمومی مردم آذربایجان از دیکتاتوری الهام علی اف – علیزاده- و پیمان نظامی با اسرائیل ناراضی می باشند.

ششم: دولتمردان آمریکا و اروپا که به نتیجه تحریم هایی که علیه جمهوری اسلامی وضع کرده اند، امیدوارند نمی خواهند پای کشورهایشان به خاطر اسرائیل به یک جنگ ناخواسته که پی آمدها و سرانجام آن روشن نیست درگیر شوند. آن ها در ضمن بر این باورند که با تحلیل رفتن امکانات مالی جمهوری اسلامی حمایت مالی گسترده آن به سوریه کاهش خواهد یافت و این امر می تواند به بحران بیست ماهه سوریه به سود غرب پایان بخشد.

    باید یادآور شد که در بیست ماه گذشته که سوریه دچار جنگ داخلی شده است بسیاری از هموطنان روشنفکر و مفسران مان به درستی پیش بینی می کنند که پس از سرنگونی «اسد» نوبت جمهوری اسلامی است. این پیش بینی می تواند با امکان بسیار درست در آید. پیش بینی ها اما به این موضوع اشاره ندارند که شرایطی که اکنون با حضور جنگجویان حرفه ای القاعده، سلفی ها، وهابی هاو اخوان المسلمین در سوریه پدید آمده است چنانچه درایران اتفاق افتدتاچه حدبه سودمردم ومنافع ملی مامیتوان باشد

 جمهوری اسلامی

   سردمداران جمهوری اسلامی نیز همانند برخی سران دولت اسرائیل مرتباً بر طبل جنگ می کوبند و بازار بحث احتمال حمله اسرائیل به ایران را هر روز داغ تر می کنند.

   آن ها نیز به همان دلایلی که مانع موافقت غرب با حمله به ایران می باشد توجه دارند و می پندارند، دنیا حمله به یک کشور عضو سازمان ملل را بر نمی تابد و در نتیجه برخورد نظامی می تواند بیشتر به سود جمهوری اسلامی تمام شود تا اسرائیل. همچنین، روی واکنش مردم کشورهای مسلمان در حمایت از ایران حساب می کنند. مطلب مهمتر آنکه می پندارند در برخورد نظامی مردم برای دفاع از استقلال کشور پشت سر رژیم قرار می گیرند، امری که در دوران جنگ هشت ساله اتفاق افتاد. و بر این باورند که برخورد نظامی اگر هم صد در صد مردم را با حکومت همراه نکند دستکم  جناح های قدرت در حاکمیت اسلامی را که برای حفظ و بقای نظام برنامه و سلیقه های گوناگون دارند موقتاً هم که شده باشد با هم متحد خواهد  کرد و این ائتلاف دست سردمداران نظام را در سرکوب ایرانیان آزادی خواه بازتر خواهد نمود.

سردمداران جمهوری اسلامی همچنین روی پشتیبانی یا دستکم یاری رساندن روسیه و چین دریک برخورد نظامی حساب می کنند

گرچه همه آنچه سردمداران اسلامی پیش بینی می کنند ممکن است درست در نیاید ولی با این وجود آن ها درگیری یا عدم درگیری با اسرائیل، هر دو را به سود خود می پندارند . درگیری را با دلایلی که بیان شد و عدم درگیری را برای رجزخوانی درمورد قدرت نظامی و موقعیت برتر خود در منطقه.

***

هوشنگ کردستانی